بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1389

روزی روزگاری یه پسره به من پیشنهاد داد.منم كه اون روزگاران خیلی خیلی بی تجربه و سر به هوا بودم بلافاصله قبول كردم !كه باهم آشنا شیم.من در نظر اون یه دختر متشخص بودم .خیلی تعجب كرده بود كه من به این سادگی باهاش دوست بشم.بعد از 2-3 روز ! روز صحبت متوجه شدم داره منو از خودش میرونه.مثلا از خودش بد میگه-از من ایراد میگیره ... من اون روزا اصلا غرور نداشتم كه بهم بر بخوره ولی به خودم گفتم این كه تازه هیچی نشده نق و نق ! و شروع كرده همین بهتر كه هر چه زودتر تركم كنه.این بود كه رابطه رو قطع كردم .از ههمون فرداش اصرارهای اون شروع شد.الان 3 ساله كه از هر طریقی شده میخواد خودشو به من تحمیل كنه به نظر من  این فرمول پسراست تا ببیند دختره سهل الوصوله ازش دوری میكنن .ولی وقتی چرا وقتی عدم تمایل دخترو مبینن خودشونو به آب و آتیش میزنن تا بدستش بیارن؟ (البته منم یه كار خیلی خیلی خیلی خیلی احمقانه ای كرده بودم : تو همین 2-3 روز آشنایی بهش ابراز علاقه كرده بودم !)





طبقه بندی: سرگذشتهای واقعی، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
پاسخگو: علی کریمی مدیر سایت